با سکــــــوت می گذرد تا برگی نریزد
و خویش را برای سفـــــری آماده می کند
لحظاتی نمانده است
گذر از جـــــــاده فصل
که تحمل آن را غـــــــم پاییز تواند و بس
تابستان در کشـــاکش گــذر زمان
زخم بـر پیکر ودلی پـر خون با غــم بسیار
که همه را در پاییــــــز گذاشت و رفت
همین شد که پاییــــــز را غمی جانکاه دارد
و همراه آن هست
وسر در گریبان دارد از غـــــم دوست
و فقط به گوشه ای نشسته احساس خــــود را
با باد و برگـــــــــ زمزمه می کند
غم و رنگ و صدای سکوت جلوه پاییــــــــز
ریزش غــــــــم را در پرواز برگ که جدا از
شاخه شد و چرخ زنان خویش را درمسیر باد
نهاد تا رنگ غمش را با غــــــم دیگران شریک سازد
سلام بر پاییز
سلام بر همدم غـــــــــم عاشـ♥ــق
سلام برفصل عاشــــ♥ــــــقانه های غمناکـــــــ
سلام بر ریزش برگهای ز معشـــــوق جدا
سلام بر کوچه و خیابان که فــــــرش شـده
از رنگهایی پاییـــــــزی
و سلام بر خدای رنگــــــ

ای روح تو، جلوه گاه سرمد زهرا!/وی سینه تو، بهشت احمد زهرا!
عید تو بود، ببخش عیدی ما را/ز آن دست که بوسید محمد زهرا!

امروز مجالی است تا بار دیگر، کودکی هایمان، در آغوش مهربان مادر رها شوند
و به یاد بیاوریم که وسعت هیچ آسمانی، به اندازه عطوفت های مادر نیست
و با ارزش تر از مادر، واژه ای در فرهنگ مهربانی ها نیست.
در این روزگار رنگ و رو رفته، لبخند مادر، ناب ترین تصویر است.
دخـــــتر بـــــاس وقــتی آقــــــــاشون خــوابه
هــِی با ریشاش ور بــــــره
ومــــوهـــــاشــــو بـِکشــــه...
که دیـــــوونه شـــه•••
آقاشـــون هم پاشه داد بزنه بگه
دیـــــــــــــونـــــــــم کردی نیم وجبی
چی میخـــــــــــــــــــــــــــــــــوای...؟
دختر زُل بزنه تو چــــِشاش بــــــگه :
بــــــــــــــــــــــــــــــوس میخـــــــواااام !!....




















