مــن ایــنجا بـــس دلـــم تنــگ اســت
دلتنگ دوست داشتن کســی...
دوست داشتنی که دلیلش را نمیدانم...
میدانی دوست داشتن من...!
هیچگاه کم نبود ...
اما تو ...!!!
کمتر دوستم! داشته باش...
کم کم بیا...
این همه ،یک جا دوست داشتنت...
برایم زیاد است ...
این همه خواستن باهم ... زیاد است ...!!
عاشقم بمان اما ، لطفا آهسته... آهسته....
مرا آهسته بخواه!
که حجم این همه بی حد دوست داشتن، ...!!
این روزها را سخت می کند و سختتر!
کمی آهسته تر.....این همه خالص،
عاشق نباش....معشوقه ات توان ندارد،
ظرفِ دلش کوچک شده این روزها!
می ترسد از این همه خواستن بمیـــرد!
بمیـــرد و نبیند وقتی محکم در آغوش گرفتی اش ...!!
و زیر گوشش زمزمه می کنی آرام:
میدانی ...
بعضی نوشته ها انگار تورا نوشته اند...
انگار بعضی آدم ها را ...!!!
نمی شود دوست نداشت.
آمده اند تا...
دنیای سیاه و سفیدت را همرنگ لبخندشان کنند.
و به تو بفهمانند که...
دنیا هنوز جای خوبی است برای نفس کشیدن....
حتی اگر تمام عمرت را بگردی هم...!
دلیل دوست داشتنی بودنشان را پیدا نمی کنی....
نه با عطر خاصی به لحظه های تنهایی ات هجوم می آورند ....
و نه توقعی در مهربانیشان است ....
اما طور عجیبی هستند.
انگار آفریده شده اند تا دوستشان داشته باشیم....
تا مهربانی کنند....
و برای ثانیه ثانیه ی نبودنشان ...
حسرت و دلتنگی به بار بیاورند....
این ها همان آدم هایی هستند که...
فراموش کردنشان ..؟
حتی از ضعیف ترین حافظه ها هم بر نمی آید....
همان هایی که ...
حتی اگر سال ها بگذرد از این دیدار..،
باز هم به گوشه ای از تنهایی ات سرک می کشند...
و می شوند دلیل کوچک خوشبختی....
این آدم ها را نمی شود دوست نداشت ...
چون برای دوست داشته شدن آفریده شده اند....
این بار در پایان حرفهایم...
می گویم دوستت دارم...
و این را بدان...
همیشه بهترینم هستی و خواهی ماند...
و هیچ گاه از خاطرم نخواهی رفت...
بعضی دوستیها و دوست داشستن ها ...
پایان ندارد...
این را بدان بعضی دوست داشتنها ...
در زندگی فقط یکبار اتفاق می افتند...
قدر این دوست داشتنها را بدان ...
زندگی گاهی وقتها واقعا کوتاه است...
اینجا صـــــــــدای باران می آید...
مینویـــــسم تا بـــــاران بیـــاید...
مینویسم که دوستت دارم...
بــــاورش با تو...
اینجا صدای باران میاید...
پــــا برهنـــه بیــــا...!

آمده ام ای شاه پناهــم بــده...
همدردای مهربـــون اگه خــــدا بــخواد.
هفدهم این ماه راهی پابوس امام رضـــــام..!
از طرف همتون نایب زیاره...
دعا گوی همتونم...
یــــــا امــــام رضــــــــــا...
دیر گاهیست دلم شوق زیارت دارد!!!
امشب دل خسته آمده ام.!
که برایت بنویسم...
اما دستم به قلم نمیرود...
نمیدانم...
از سوز دلم بگویم یا از شرمساریم...!
نمی دانم دلتنگیم را چگونه باز گو کنم...!
مولای مهربـــانم...
وقتی سال به پایان رسیدو ...!
دعوت نامه دیگر برایم نیامد...!
وقتیکه فروردین ماه نفسهای آخرش را میکشید...
دل خسته او شکسته بسویت آمدم...
آمدم بگویم که...!!!
دلم همیشه به هوایت پر میکشد ...!
دلم از شوق دیدارت سرشار است...
و دلم گواهی میداد...
دیر یا زود مرا بسوی خودت خواهی خواند...
یــــــا رضــــا...!!!
فدای مهربونیات ...!!!
همینطور چشم انتظار بودم که...
ماه به آخر نرسیده جواب دل شکسته رو دادی...
یــــــا رضــــا...!!!
از این زیباتر چه میخواهد ...
دلی که این چنین عاشق توست...
بهر حاجات اگر دست دعا برخیزد...
دلبری هست به هر حال به پا برخیزد...
لطف آقای خراسان ز همه بیشتر است...
هر زمان از دل پردرد صدا برخیزد...
یــــــا امــــام رضــــــــــا...
من بی دل آمدم که تو دلدار من شوی ...
غمدیده آمدم که تو غمخوار من شوی...
شادم که در حریم تو افتاده بار من...
آیا شود ز لطف خریدار من شوی...
خودرا ز راه دور کشاندم به کوی تو...
دلخسته آمدم که مددکار من شوی...
امشب حس عجیبی دارم...
حس پوچی.حس بی کسی...
این روزها نمیدانم کجای زندگیم هستم...
نمیدانم چند سالم هست...
نمیدانم چند سال از عمرم را زندگی کرده ام...
از آمدن سال نو حس خوبی ندارم...
نمیدانم این روزها مردم اطرافم!
چرا اینقدر در تکاپو هستن...
مگر با آمدن سال نو چه چیز زندگیمان نو میشود...
نمیدانم این روزها چرا دلم بحال خودم میسوزد...
آمده ام بنویسم...
ازدلم و حسرت و سر گشتگی ام...
چون... نه گوشی برای شنیدن دارم!!!
نه شانه ای برای آرام گرفتن...
فقط اینجا را دارم با یک قلم...
وکاغذ سفید که شاید تاب بیاورد بشنود...
آنچه را که شنیدنی و دیدنی نیست...
چند وقتی بود که حال امشبم را !!
نه دیده بودم ،نه شنیده بودم، نه لمس کرده بودم...
نمیدانم! چه جان دادنی است ،این جان ندادن...
تا لمس نکنید و طعمش را نچشید نمیفهمید...
میان خواب و بیداری پرسه میزنم...
میان وهم و واقعیت ...
میان سکوت و فریاد...
میان اشک و بغض ...
میان این دنیا و آن دنیا که زمانش ایستاده...
قلبم تیر میکشد،
نفسم تنگ میشود.
گویی میان وهم و واقعیت غوطه میخورم...
میان زمین و آسمان
بهت زده
حیران
ساکت
مات
بی هیچ حرکتی مینگرم...
تمام خواهد شد .مگر نه؟
این نفسهایی که هر دم و هر بازدمش...
همچون سوزی بر جانم فرو میرود...
پلک که میزنم...
هر بار که چشمم بسته میشود ،...
هراس دارم از دوباره گشودنش!!!
با هر باز و بسته شدن چشمانم تو را میبیند...
کنار آن پنجره
در چهار چوب در
کنار پله ها
در آشپزخانه
در راهرو
چشمانت را میبینم ،خیره شده به من...
مرا میجوید! در لابه لای حفاظ پله ها...
با آن پیراهن سبز چمنی ات!
نمیدانم چرا آنرا پوشیده ای!!!
بی دلیل میترسم ...
چشمانم را میبندم
از این پهلو به آن پهلو....
و سر به سوی دیوار میگردانم....
تا شاید نبینم آن چشمان زیبایت را...!
همه جا هست!!
باید بلند شوم...
پاهایم سست شده...
راه میروم تا... پشت پنجره...
پیشانی ام را به خنکای شیشه میسپارم....
سرم از سرمایش درد میگیرد...
جرات سر برگرداندن ندارم....
گرمایت را حس میکنم...
میترسم برگردم و پشت سرم باشی!!!!
شب هنوز به نیمه هم نرسیده...
این شب نفرین شده کی صبح خواهد شد...
صبح شود و دیگر هیچوقت شب نشود...
هیچ وقت...

این بار آمده ام بگویم که من خوبم ...
فقط کمی ...!
بی حوصله ام...
میخواهم بگویم دلتنگم...
میخواهم بگویم تو را کم آورده ام...
ولی باید حرف هایم را مچاله کنم
چون باید خوب باشم....
پس مینویسم که...!
من خوبم ...
اما این روزها...
روزهای نزدیک نو شدن خاطراتمان...
آسمان روی سرم سنگینی می کند!
روز هایم کش آمده ...
هرچه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم!
باز سر از کوچه ی دلتنگی در میاورم...
این روزها تمام ابر های اندوه در چشمان منند...
ولی نمیدانم چرا ...
نمی بارند ...!
شاید بخاطر این باشد که ...!
من خوبم ...
تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد...
چون من خوبم...
اما وای از شب هایم...
نمیدانم چرا این روزها ...!
فقط ...
هی آه میکشم...!
آنقدر سوزناک ...!
که میتوانم
با این همه آه دنیا را خاکستر کنم...
اما حیف که ...
من خوبم ...
فقط کمی دلواپسم...
کاش قول گرفته بودم از تو!!!
برای کسی از ته دل نخندی...
می ترسم مثل من عاشق خنده هایت شود...
حال و روزش شود این ...
تو که نمی مانی برایش ! آنوقت مثل من باید...!
آرام باشد ... خوب باشد ...
دوباره نیامده ام که ...
شروع کنم...
نترس اصلا تمام نشده ...
که بخواهم شروع کنم!
همین ...!
دلم برایت تنگ شده را هم !!!
به تو نمیگویم ...
تو راحت باش ...
باورت میشود ؟من خوبم...
در پایان حرفهایم...
نمیدانم چرا...
در این شبها...
دلم هوای آغوشت را دارد...
موهایم بد جوری بهانه دستانت را میگیرد...
کاش میشد فقط شب بخیر...
شبها را بگویی...
تا آرام بخوابم...
لالایی ها یت پیشکش...
آمده ام بگویم ...
دلم برایت تنگ شده است...
ولی نمیدانم چـــــرا...
اینقدر چشمانم ضعیف شده است که...
نمی توانم ببینمت!!؟
همین آماده ام که بگویم ...
من خوبم...

(عزیز دل من) مهربانم!
امشب با چشم هایت حرف دارم...
امشب حرف های دلم را سطر به سطر برایت میخوانم...
مهربانم ، نمیدانم تو را به اندازه نفسم دوست دارم!
یا نفسم را به اندازه تو؟
فقط میدانم زندگیم تکرار دوست داشتن توست!
و قلب من !!!
جايگاه رفيقي است که شقايقها حسرت آن را مي خورند.
وقتیکه کسی را واقعا دوست داری !
یک دوست داشتن واقعی!
بدون دروغ بدون غرور، بدون ریا!!!
می تـــــــوانی!!!
با او خود خودت باشی!
می توانی دردهایت را هر چقدر ناچیز...
بی خجالت با او در میان بگذاری!
وقتیکه کسی را با تمام وجودت دوست بداری...
آغوشش سایگاه آرامی خواهد بود...
تا خستگی ات را با او به فراموشی بسپاری.
هر وقت دوست داری در آغوشش بگیری...
بی هر مناسبتی بوسه بارانش کنی!
شانه هایش رابا بی سروسامانی ات سهیم کنی...
اشکهایت رابانوک انگشتانش محو...!
عزیزترینم...مهربانم !
مي خواهم براي تو كه بهتريني...
بهترين دوستي باشم كه تاكنون داشته اي.
مي خواهم گوش جان به سخنانت بسپارم..؛
حتي اگردرمشكلات خود غرق شده باشم،
مي خواهم رفيق و یارت باشم،
خواه توانش را داشته باشم، یاخواه نداشته باشم؟
مي خواهم به گونه اي با تو رفتار كنم كه گويي اولين روز تولد توست.
نه آن روز خاص!
تمام روزهاي سال به حرفهايت گوش خواهم داد.
در كنارت مي مانم.همیشه از دور مراقبت خواهم بود.
در مبارزه با زندگي ،
برايت دعا مي كنم...
مي خواهم برايت بهترين مونس و همدمی باشم!
که تا کنون داشته ای...
امروز، فردا و فرداهاي ديگرتا آخرين لحظه حياتم!
مي پرسي چرا ؟!..
زيرا تو نيز معجزه ی زندگی من بوده ای و هستی...
معجزه ای که خداوند لطف وجودت را به من داده است!
مهربانم ای خوب
از با تو بودن دل برایم عادتی ساخته...
که هیچگاه بی تو بودن را باور ندارم!
و باز در پایان حرفهایـــم...
نمیدانم تو نیز همین حس را داری یا؟؟؟؟
گــــــاهی...
در زندگی هرکس بعضی هایی وجود دارند که...
یک جور خاص دوست داشتنی،و دلنشینن..
انگار خدا جور دیگر آفریده شان...
اصلا نمی توان که دوستشان نداشت!
اسم این دوس داشتن را عشق نمی گذارم،
شاید یک دوست داشتن عجیب است.
من اسمش را (عزیز دل کسی بودن میگذارم)...
و تو عزیز دل من هستی!
(عزیز دل من ...) دوستت دارم همیشگی و پایدار...
نمیدانم این همان عشق هست یا نه...
ولی میدانم زندگیم به وجود تو گره خورده هست...
و بی تو نفس زندگیم میگیرد...
ساده و بی ریا میگویم دوستت دارم...
یک دوست داشتن واقعی!!!
شاید عــشــق همین باشد!!!!

دستانم را بگیر ...
میخواهم برای لحظه ای آرامشت را قرض بگیرم …
میدانی...
هوا سرد است این روزها
اما چه گرمای شیرینی است
بودن در کنارت...
و بودن در هوایی که نفسهای تو در آن جاری است!
سخت شده ثانیه ای بی تو نفس کشیدن
نفسهایم ...
مٱمن گرمی چون سینه ات را می خواهد و می طلبد
چشمانم فقط تو را می خواهد و می طللبد
دستانم فقط لمس انگشتان تو را می خواهد و می طلبد
و حتی لبهایم ....
و حتی تمام جانم ....
دوستت دارم ...
راســـتی...!!!
لرزش دستانم ، زردی صورتم ، بیقراریم …
حکایت از اعتیاد من است ، آری معتاد شده ام ، به “تو”
یک قـــــول!!!
صبرت که تمام شد نرو.....
منتظر بمان
شاید!!!
قشنگ ترین احساس از آن لحظه باشد...
در پـــایــــان حرفهـــــایـم...
جاگذاشته ام دلی!!!
هـــــرکه یافت...
مژدگانی اش تمام “زندگی ام”
فقط در مورد این عکس نپرسین چیه...
ی جورایی یادگاریه...
تــــــــو نیـــــز بـــرو...
امشب هــــوای دلم ابریست...
باز محکومم به تنهایی...
عزیزانی که یک به یک به رسم بی وفایی این روزگار...
خبر از جدایی میدهند...
نمیدانم کدامش را باور کنم...
دوست داشتن هایشان را...
یا بی وفایی هایشان را...
خسته ام...
امشب با بغضی آمده ام که...
تمام واژهایم را خیس میکند...
باز هم مثل همیشه ...
آمده ام بنویسم...
شاید بغض هایم را در نوشته هایم خالی کنم...
آمده ام بنویسم دوستت دارم و خواهم داشت...
نوشتن بعضی چیزها از گفتنشان ساده تر است...
تو نیز برو...
سر راه خوشبختیت قرار نمیگیرم...
نمیدانم چرا قسمت نشد حتی دستهایت را بگیرم...
نمیدانم چرا حکمت خدا با خواسته های دلمان یکی نیست...
حس عجیبی دارم...
مانده ام سر دوراهی...
باز دارم پل های پشت سرم را خراب میکنم...
ای کاش دوستی ها اینگونه نبود...
بودنت عادتی در دلم ساخته است که...
این قلب شکسته ام نبودنت را باور ندارد...
من همیشه مدیون مهربانیهایت هستم...
مگر من از خدا چه خواستم...
بجز لمس گونه های زیبایت...
چرا همیشه سهم من از زندگی جدایست...
چرا دردناکترین جدایی ها قسمت من میشوند...
جدایی هایی که...؟
نه کسی گفت چرا ...!
ونه کسی فهمید چرا...!
گاهی با خود می اندیشم ...
کــــه...
آتش زدن به سرنوشت یک نفر...
کبریت نمیخواد...
پایی میخواهد ...!
که لگد بزنی به همه ی دارایی اش...
و...!
بـــــــروی...
نمیدانم چرا آسمان هم امشب بغض کرده است...
شاید همدم بغض های من شده...
ولی چرا بغض های من نمیبارند...!
نشسته ام کنار پنجره ی تنهایی هایم...!
نمیدانم چرا امشب شیشه تنهاییم بخار نمیکند...
شاید میترسد ...!
شاید میترسد دوباره اسم دلتنگیهایم را...!
روی بخار شیشه اش بنویسم...
و او نیز بغض هایش بشکند و ببارد...
شیشه هم امشب بخار نمیکند...
نترس...!!!
او هم رفت...!
دیگر اسمش را نمی نویسم...
ولی با یاد مهربانیهایش چه کنم...
او دارد می رود...
و من سعی میکنم که سنگ دل باشم...
درد دارد...!
میفهمی...
شاید اگر نباشی...؟
برای من هیچ اتفاقی نیافتد...!
شاید فقط گاهی...
موهای صورتم سفید شوند...
نمی دانم جرات عاشقانه جدا شدن را دارم...؟
چه کار سختی است ...
بعد رفتنت باید زنده بمانم...
با تمام خاطره هایت...
من همیشه با نتیجه گیریهایم مشکل داشتم...
مثل انشاء های دوران دبستانم...
“چرا رفتی...؟ ”
چرا نتیجه ی دل دادنهایمان اینگونه میشوند...
چند سال دیگر عزادار نبودنهایت باشم...
دیگر راهی نمیبینم ...
آینده ای مبهم پیش رو دارم...
ولی مهم نیست...
مهم این است که...
تو راه را میبینی ... و من تو را...
باز در پایان حرفهایم....
چند وقتی است که بی دلیل دلم میگیرد ...
شاید دلیلش تو باشی...
یاد مهربانی هایت از قلبم پاک نمیشوند...
خسته ام...
از همه دنیا خسته ام...
میدانی...
من مال مردم خور نیستم...
ولی چرا دنیا سهم مرا از زندگی نمی دهد...
قلبم دیگر تحمل اینهمه بی وفایی را ندارد..
خسته ام...
از همه جدایی ها خسته ام...
هميشه وقتي كه فكر مي كنيم...
همه كاراها درست هست...
مي بینیم كه نه تازه اول گرفتاريهاست...
بعضي وقتا به هر دري که مي زني...
مي بيني كه بسته است...
بعضي وقتها هر كاري که ميكني كسي..
نیستکه تو را بفهمد...
بعضي وقتا مي بيني كه بين همه دوستانت غريبي...
بعضي وقتا هيچ شعري پيدا نمي كني...
كه به حالت بخورد ...
بعضی وقتا ...
بعضی رفتنها بد جوری...
داغونت میکنند...
بعضی وقتا ...
بعضی از یهویی ها ...
حس خوبی به آدم میدهند...
مثل...
یهویی بغل کردنها ...
یهویی بوسیدنها ...
یهویی دوست داشتنها ...
یهویی عاشق شدنها ...
اما امان از یهویی رفتنها...
آدم را نابود میکند...
یکدفعه میبینی تنها مانده ای...
با کوله باری از خاطره ها...
که مرور هر یک قلبت را آتش میزنند...
نمیدانم...!!!
جواب قلب شکسته ات را چگونه بدهم...
راستش را بخواهی حسود نیستم...
ولی به آن کسی که میخواهد...
دستهایت را بگیرد...
حسودی ام میشود...!
مرا ببخش که اینگونه امشب غمگین آمدم...
نمیدانم چرا وقتی گفتی میروی...
با دیدن عکسهایت...
نوشته هایم اینگونه از چشمانم بارید...
ولی میدانم که....
اینبار ....
این نوشته ها ...
حرفهای دلم نبودن....
بلکه بغض چشمانم بودن ...
که...
از چشمانم بر روی قلم باریدن...
اگر نوشتهایم بغض ات را شسکت...
مرا به مهربانی قلبت ببخش...
و این را بدانکه...
تو در روزهای تنهاییم ...
تنها...
"الـــــــــهام" بخش زندگی ام بودی...
هستی...
و خواهی ماند...
ای کاش...
ای کاش...
ای کاش...

خــــــــــدایا؟!
انگار تو را نمیفهمم!
هستی،
و من چه ساده
یاد تو را در لحظههای مبهم حیات گم میکنم.
لحظههای سرخوشی و بیعاری...
بودنت را کتمان میکنم
تا زیر بار گناههای پیاپی بیهوش نشوم
و فراموشم میشود
که این کتمان، عین بیهوشی است...
روزهاست خود را آزاد مینامم
و آزاده،
با آن که میدانم سر بر سینه اسارت گذاشتهام!
پناهم بده! تنهایم... تنهای بیتو!
روزهاست ،...
دست تنهایی را میبوسم...
و لحظههای ...
پر از تشویش او را در آغوش میکشم
و میبویم ...
میدانم هستی، این منم که نیستم!
خدایــــــا در این روزهای بی کسی ام ....
تنهــــــایم مگذار...









