یه جور دوست داشتن هایی هست که هیچوقت پاک نمیشه از دل آدم ...
حتی با اشتباه ...
حتی با مرور زمان ...
حتی با هرچیز دیگه ...
این دوست داشتنا شاید فقط یه جور از دل آدما پاک شه ...
اونم مردن هست ...
همیشه
همه جا
همه ی لحظه ها
دوست داشتنت تو قلبم حک شده و هست عشقم
.jpg)
چراغ سیاه تنهایی را در اتاقم نهاده ام
و تاریکی و تنهایی فضای اتاقم را پوشانده است
سالهاست که دیگر صدای خودم تنهای صدای ماندگار گشته
زمزمه های لرزان و اشکهای ریزان
دیگر حتی نعره هایم نیز شنیده نمی شوند
به انتظار نشسته ام اما از انتظار نیز خسته شده ام
مرگ نیز مرا لایق بردن نمی داند
به کجا پناه ببرم
سکوت اتاقم را دوست دارم
و آنرا حتی با صدای ترکیدن بغضم نخواهم شکست
بغضم را فرو خواهد خورد اما سکوت را ادامه خواهم داد
تاریکی مطلق اتاقم را با هیچ نوری از بین نخواهم برد
حتی با برق نگاهم
چشم هایم را مدت هاست به روی همه چیز بسته ام
چرا که تاریکی اتاقم کمرنگ نشود

زندانی در آرزوی پر کشودن و رفتن به آنسوی میله ها
زندانی دیگر از قفس تنگ و تاریکش خسته شده بود
به دنبال راهی برای نجات و پر گشودن بود
تا شاید راهی به آنسوی امید و آرزوهایش یابد
غافل از اینکه تنها جای امن و آرام برای او
همین زندان و قفس تنگ و تاریکش بود
غافل از اینکه این دنیا دیگر آن جای امید و آرزوهایش نیست
او نمی داند چه بر سر این دنیا آمده
هنوز به خیال خود دنیا را رنگین و زیبا می بیند
برای خود چه خوابهایی که ندیده است
در همین افکار غوطه ور بود
پرنده ای پر گشود راه خود را کج کرد
انگار پرنده کوچک به او پناه آورده بود
قلب کوچک پرنده در دستان زندانی آنچان می تپید
زندانی سراغ دنیا و زیبایی هاش را از او گرفت
پرنده کوچک بالهایش را گشود و به زندانی گفت
بالهایم از آن تو و به جای آن قفس تنگ و تاریکت از آن من باشد
تو پر بگشا و برو مرا بال و پری نیاز نیست
و من در قفس تو آرام می گیرم
نامه های زیادی برایت نوشته ام
زیر خیسی چشمانم تمام صفحات آن خیس شده است
هر بار می نویسم و می خوانم برایت
اما نمی دانم چرا خداوندا صدایم سکوت دارد
یا خداوندا خواسته های من و آررزوهای من به گوشت نمی سد
مگر صدای قلب تپیده شده را نمی شوی
که فریاد مرا از میان خط خط نوشته هایم نمی شنوی
خداوندا فریاد می زنم برای اینکه جز تو کسی نیست
خداوندا ساختن از آن توست
پس بساز برای ما!٬٬٬











